بیخ گِلو

  • ۰۰:۴۲

یه چیزی که هست اینه که وقتایی که ناراحتم و به روم نمیارم، یه جمله ناخودآگاه توی سرم مدام تکرار میشه که : غم میاد بیخ گِلوی آدم میچسبه... اصلا یادم نیست کجا یا چطور اینو شنیدم یا خوندم ولی هربار بدون اینکه حتی حواسم باشه توی سرم پلی میشه و انگار ادامه داره ولی من همینقدرش یادمه.

شما هم همچین جمله یا کلمه ای دارین که بدون اینکه بخواین وقت ناراحتی توی سرتون تکرار شه؟ یا من عجیب غریبم؟

  • ۲۵

شب- داخلی- شب چرا میکشد مرا؟

  • ۰۲:۴۴

شب که میشه تازه میفهمم چقدر تنهام. چقدر اشتباهاتم رو تکرار میکنم و چوبشو میخورم. چیزی به کنکور ارشد نمونده و نباید قاعدتا ذهنم درگیر این فکرها میبود... مگه کل زندگی من طبق قاعده بود که الان باشه؟ 

اتفاق های خوب میفتن. خنده ها گاهی وجود دارن. تلاش های من برای فکر نکردن هم ادامه دارن ولی شب که میشه انگار تمام افکار و حس‌ های منفی که کل روز تلاش کرده بودم نادیده شون بگیرم باهم به سمتم هجوم میارن و یه حجم سنگین روی قفسه سینه م میشن و باورم میشه که حالا توی این سن هم باز چقدر تنهام...

  • ۱۲

اشتباه فکر میکردم...

  • ۱۶:۲۲

میدونی یه وقتایی هم هست که تو روی بعضی از آدمای اطرافت بیشتر از اون چیزی که هستن حساب باز میکنی. توی تصورات خودت حرف ها و رفتارها رو کنار هم میچینی، تجربیات گذشته حتی بد هم باشه میگی شاید اون زمان دلیلی داشته اگر کوتاهی شده. تلاش میکنی نگرش مثبتتو حفظ کنی و بگی همه خوبن و همونقدر که تو براشون ارزش قائلی اوناهم همینطورن اما یه وقتی که به کمکشون نیاز داشتی میفهمی که اشتباه فکر کردی. اشتباه فکر کردی و روزی ده بار این جمله رو جلوی آینه با خودت تکرار میکنی... ولی میدونی خوبیش چیه؟ اینکه هرچی جلوتر میری آدم های اطرافت رو بیشتر میشناسی و میفهمی که روی خیلیا هیچ وقت هیچ حسابی باز نکنی و مدام به خودت یادآوری کنی که این همون آدمه ها که فلان جا پشتتو خالی کرد. تو هم عین خودش باهاش رفتار کن تا مبادا بعدا بابت تفکر اشتباه خودت دچار ناراحتی و دلگیری بشی. خوبیش همینه... 

باز خداروشکر که خدا هوامونو داره و بدجور حواسش بهمون هست...

  • ۲۲

خانه سنایی

  • ۲۳:۵۳

حالا اگر بخواهم حساب کنم حدود ۶ ماه است که دارم رویا میبافم. رویای مکالمه با استاد س. او مینشیند پشت میزش و درحالی که من با روپوش سفید مقابلش ایستاده ام، در حرف هایمان دنبال دلیلی میگردد که برای رویایم همراهیم کند و حتی شاید شایسته ی انتخاب برای آزمایشگاهش باشم. من از رویاهای بچگیم تا به حال میگویم. که چقدر کائنات خواسته من امروز اینجا باشم. که انصرافم از رشته ی قبلی برای رسیدن به رشته ای بوده که دوستش داشته ام و همین علاقه باعث میشود تمام تلاشم را بکنم که همه چیز به نحو احسنت انجام شود. که... خیلی حرف ها... در این مکالمه گاهی استاد جواب مثبت میدهد و من ذوق میکنم و روی پایم بند نمیشوم اما تعداد انگشت شماری هم میشود که استاد مرا رد میکند و من دنیا روی سرم خراب میشود، اشک در چشمانم حلقه میزند، ساکت گوشه ای مینشینم و تلاش میکنم کسی نفهمد که چقدر این رویا برایم مهم بوده... یاد این بخش از پادکست خانه سنایی احسان عبدی پور می‌افتم که مکالمه اش با آقای هاکوپیان را متصور میشود. که آقای هاکوپیان بعد از شنیدن حرف هایش میگوید: بی دلیل ازت خوشم اومده جوون... که تمام زندگیش به همین جمله ی آقای هاکوپیان بستگی داشت. حالا من ۶ماه است که هر روز دارم به این حرف ها فکر میکنم. یک شب هایی هم از تصور این رویا خواب به چشمانم نیامده و هی با خودم گفته‌ام کاش خدا بخواهد که بشود و اگر بشود چقدر خوب خواهد شد... استاد گفته صبر کن و من صبر کرده ام و رویا بافته ام. البته این مدت هم بیکار به انتظار ننشسته ام و یک کارهایی در راستای این هدف انجام داده ام ولی همه چیز به خواست خدا بستگی دارد. این روزها فصل های اول کتاب نیروی حال را گوش دادم که ذهن هویتش را از گذشته و آینده میگیرد و در زمان حال بی هویت است. حالا دلیل فرار مداوم ذهنم به گذشته و آینده را میفهمم. اینکه بودن در زمان حال چقدر برایش سخت است حتی وقتی پای رویای مکالمه با استاد س در میان باشد باز مدام دنبال دلیلی در گذشته است تا حرف های خوبی برای آینده داشته باشد. در آخر ولی همه چیز به خواست خدا بستگی دارد. ای کاش اینبار خدا بخواهد که بشود و اتفاق های خوبی رقم بخورد...

  • ۳۵

یه وقتا...

  • ۲۳:۳۹

بهم گفت اگه انقد حالت بده پس برو چه میدونم داد بزن چیز بشکون یه کاری بکن چرا هیچ کاری نمیکنی؟ چرا انقدر ساکت نشستی و هیچی نمیگی؟ 

من؟ سالها پیش فهمیدم داد زدن و چیز شکستن وقت درد کشیدن بی فایده س. فهمیدم برای گذر از رنج فقط باید صبر کنی. باید بشینی هرکاری کنی که به هیچی فکر نکنی تا زمان بگذره تا همونطور که سلول های بدنت بلدن چطور زخم رو به مرور ترمیم کنن، زخمای روحتم یه جوری ترمیم شه. این روزا دارم به همه چیز زندگیم از ابتدا فکر میکنم. همه چیز. الان توی این روزها تنها وقتیه که میدونم واقعا از زندگی چی میخوام. که میخوام چندماه دیگه کجا وایساده باشم. که مهر ماه چه خبری بشنوم. که اسفند که شد به چیا رسیده باشم. هیچ وقت توی زندگیم انقدر مصمم نبودم. انقدر رویاهای نزدیک نداشتم. این روزا رو من قسمت قعر منحنی سینوسی زندگیم میبینم. الان درست توی min منحنی وایسادم. فکر کنم اسمش اکسترمم بود. درست یادم نیست ولی همونجام. یکم که بگذره میام بالا وایمیستم اون بالای بالا و به این روزا نگاه میکنم. به همین روزایی که صبر کردم تا بگذره... این روزا یه وقتا حالم خوبه خودمو دوست دارم به خودم افتخار میکنم اما یه روزایی هم هست که از خودم بدم میاد. هی به خودم میگم تو کافی نیستی. تو چیزی برای ارائه نداری. بزرگ شو قوی شو. بذار کسی نتونه بهت نه بگه. خودمو شیر میکنم. از خودم بدم میاد. به خودم فوش میدم. یه وقتا کلافه میشم وقتی وسط درسای کنکور ارشد فکرایی توی سرم میاد که نمیخوام.‌ که هی زور میزنم تمرکز کنم و هی نمیشه. یه وقتا هم هست که توی سکوت وایمیستم روبروی آینه. به چشمام نگاه میکنم و میگم مهسا تو کی هستی؟ تو کی هستی؟

  • ۱۱

نقطه ی فراموشی

  • ۰۰:۲۵

یه لحظه هایی، یه روزایی، یه اتفاقایی توی زندگی هست که انقد تحمل یادآوریش واست سخته که ترجیح میدی فراموشش کنی، نادیده ش بگیری یا اصلا فکر کنی خواب بوده و توی بخشی از رویا این اتفاقا افتاده. یه لحظاتی که تا ابد در صندوقچه شون قفل خواهد موند مگر روزی که دلت بخواد بری بشینی روبروی روانشناست و قفل تک تک این صندوقچه هارو باز کنی و اون روز صحرای محشری به پا خواهد افتاد. به نظرم درست نوشته رایمون توی کانالش که فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج...

  • ۱۱

خوبم...

  • ۱۶:۰۰

 

خوبم

صدا: سارا یوسفی

متن: حمید سلیمی

  • ۲۴

۲۶ سالگی

  • ۰۰:۳۷

بیمارستان پارس. ۱۴ اسفند. حوالی ۷صبح

داشتم فکر میکردم از اسفند پارسال تا امروز چه اتفاقایی افتاده. شروعش ترم آخر آنلاین و اذیت کردنای استادا و کش اومدن امتحانا تا مرداد بود. بعدشم اینکه رفتم امضاهارو گرفتم و مدرک موقت فارغ التحصیلیم دستمه. روزای عجیب کرونایی رو بلد شدم دووم بیارم و یه سری اتفاقای ریز و درشت دیگه. خداروشکر به خیر گذشت...

اما من امید دارم به سالی که در پیشه. حس میکنم اتفاقای خیلی خوبی قراره بیفته. از خدا میخوام رویاهام واقعی شه و بیام اینجا ذوقمو بنویسم و بگم بالاخره شد. امیدوارم...

تولدم مبارک :)

  • ۲۱

پل سوم

  • ۰۳:۴۲

امشب که با ماشین از روی پل سوم رد شدیم و داداش رانندگی میکرد یهو پرت شدم به ۸،۹ سال قبل. یه روز ظهر که منو بابا سوار همین ماشین بودیم بابا یه توصیه ای راجع به رانندگی داداش رو پل میکرد. یهو دلم تنگ شد واسه حرفاش. واسه نصیحتاش. بابا تحصیلات زیادی نداشت اما اطلاعات عمومی به شدت بالایی داشت و زبان دیگه هم خیلی خوب بلد بود. همیشه برای تموم سوالای من جوابای درست و کامل داشت. بچه ی ساکتی بودم ولی ذهنم پر از سوال بود و یه وقتا حتی بدون اینکه ازش بپرسم راجع به خیلی مسائل واسم توضیح میداد. من بچه بودم اما منو یه آدم بزرگ عاقل میدید که میشه روش حساب کرد. توی نوجوونیم سالهای آخر بودنش شناخت خیلی خوبی از شخصیت و روحیات من پیدا کرده بود. گاهی فکر میکنم اگه هنوزم بود دنیا واسه من چه شکلی بود؟ شاید یه جاهایی مانعم میشد؟ یا تشویقم میکرد که پیش برم؟ مثلا ذوق و خوشحالیش توی عروسی داداشا چه شکلی بود؟ وقتی کت شلوار و کراوات میپوشید با موها و سیبیل سفیدش چه شکلی میشد؟ هنوزم وقتی یه چیزی به مشکل میخورد با شوخی و خنده بهش میگفتم همش تقصیر باباییه؟ هنوزم وقتی خودمو مظلوم میکردم میگفت بمیرم من برای تو؟

میدونی من به کسی نگفتم هیچ وقت ولی حالا میگم. من وقتی ۱۶سالم بود توی دفتر سالنامه ای که لیست آرزوهامو مینوشتم نوشته بودم دانشگاه که رفتم سرکار که رفتم و پولدار شدم اونوقت مامانی و بابایی رو بفرستم سفرای خارجی. بتونم خوشحالشون کنم هرکاری ازم برمیاد. با تمام جزئیاتش نوشته بودم همونطور که روانشناسا میگن. وقتی ازم خواسته بودن ده سال بعدت رو تصور کن. بابارو دیدم که وقتی بچه م به دنیا میاد توی گوشش اذان میگه. من اما یک سال بعد همه ی رویاهامو دیدم که ویران شد. دو سال بعد رفتم سراغ دفترم. لیست آرزوهام و تمام اون برگه هارو پاره کردم...

امسال شد دوسال که به خاطر کرونا حتی واسه روز پدر هم نتونستیم بریم مزار بابا...

  • ۱۴

خواب. پناهگاه.

  • ۲۳:۵۶

میگوید تو زیاد میخوابی و میگویم حوصله ندارم. بعد سکوت میکنم و در سرم چیزهایی میگذرد. مثلا اینکه در این ده سال اخیر هروقت حالم بد بوده خوابیده ام. مثلا روزهای پایانی زندگی پدر تشکم را انداخته بودم چندمتر آنورترش و هی میخوابیدم. تا جایی که پدر یک روز مانده به مرگش گفت من مریضم یا تو؟ مثلا وقت هایی که ترس برم میداشت از هر نوع بیماری خودم یا اطرافیانم. وقت هایی که زورم به دنیا نمیرسید. وقت هایی که باید از چیزی یا کسی دل میکندم. وقت هایی که استرس رسیدن به رویاهایم را داشتم. روزی که حدس میزدم جواب تست کرونایم مثبت باشد. زمانی که ترسیدم نکند برادر باز هم جوابش مثبت شود. وقتی که تحمل چندماه صبوری تا نتیجه را نداشتم. حالا که فقط سه ماه تا کنکور مانده. حالا که از همه بیزار شده ام و حوصله هیچ کسی را ندارم. حالا که همه ی رفقایم را پس میزنم تا خودم را در تنهایی و غصه بکشم. یا مثلا هروقت که بحثمان بالا میگرفت و تو چندروز پیدایت نمیشد. روزهایی که غم دوریت خفه ام میکرد. آن صبح که حرف های از روی عقلم را زدم. در تمام این موارد من فوری خوابیدم. باید میخوابیدم تا فکر کنم این هم بخشی از کابوس های من است. باید میخوابیدم تا فکر کنم توی خواب و کابوس این اتفاقات افتاده و این حرف ها زده شد.‌سالهاست که کابوس رهایم نمیکند. باید این هم کابوس باشد. باید مرز واقعیت و خواب را از یاد ببرم.‌ همانطور که مرز واقعیت و رویا را از یاد برده بودم. حالا امروز که درد در وجودم پیچیده بود اولین فکر و کاری که انجام دادم خواب بود. خوب شدم. بیدار شدم. واقعیت یادم آمد باز حالم بد شد و استرس و این مرض کندن تک به تک موهای سرم که وقت امتحانات پایان ترم داشتم. مرض کندن ناخن های پا. مرض کندن هرنوع جوش.مرض کندن پوست لبم و زخم کردنش. مرض آسیب رساندن به خودم با کندن چیزی از وجود خودم درحالی که درد کمی حس کنم که دردهای بزرگترم را از یاد ببرم. ای خواب پناهگاه امن و ناامن من...

  • ۱۸
۱ ۲ ۳ . . . ۳۶ ۳۷ ۳۸
ماه
روشنی اش را
در سراسر آسمان
می پراکند
و لکه های سیاهش را برای خود نگه می دارد۰

رابیندرانات تاگور - کتاب ماه نو و مرغان آواره
Designed By Erfan Powered by Bayan